نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٢ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
پایانى خوش براى ...
هر بازى، دو سویه دارد؛ برد یا باخت!
وقتى که در مدرسه فوتبال بازى مى کردیم، معلم ورزش مان مى گفت: « اگر به باخت فکر کنى مى بازى! به برد فکر کنى مى برى!» من به برد فکر کرده ام، حالا که آن طرف میز، این مردک قاچاقچى اسلحه اش را به سمتم نشانه رفته، مى دانم که راه فرارى نیست چون کسى نمى داند که اینجا گیر کرده ام؛ و کسى نمى داند که زیر خانه اعیانى اش، یک زیرزمین درندشت است که یک فضاى باغچه مانند دارد که قبر قبلى هاست. مى گوید: «از اول باید فکر مى کردى که هر درآمد خوبى بى حکمت نیست!» و بستنى چوبى اش را به دهان مى برد، با دست چپ و از این که گیرم انداخته بود لذت مى برد. مى گوید: «فرصت دادم که فکرى براى خودت بکنى، خانه اى و ماشینى، سفر به دبى، حتى مى خواستم بفرستمت سنگاپور اما خودت نخواستى.» فضاى زیرزمین تاریک نیست به لطف سه لامپ مهتابى که روى سه دیوار آن روشن اند زرد و سفید و آبى. مى گوید: «آدم بااستعدادى بودى، مى توانستى پیشرفت کنى اما... امان از کنجکاوى! اصلاً خوب نیست، آینده آدم را تباه مى کند.» چندان ناراحت نیستم چون به اندازه کافى، مدرک تحویل پلیس داده ام که ممنوع الخروج اش کنند. با این همه، آن اسلحه و این زیرزمین، کمى ناراحتم مى کنند. مى گوید: «الآن آن بالایند و دارند مى گردند اما در اینجا را پیدا نمى کنند. آن یخچال را مى بینى به قدر دو ماه آذوقه دارد. اینجا یک آپارتمان کامل است ، مى شود دو ماه توش مخفى شد و بعد بى سر و صدا رفت بیرون.» گفتن این که اسلحه اش صداخفه کن دارد، زاید است. اول به کتف چپم شلیک مى کند و بعد... به کتف راستم. با دهن بسته که نمى شود داد کشید، مى گوید: «مثل زالو انداختن مى ماند. سبک ات مى کند. براى سلامتى ات مفید است» و مى رود روى تخت دراز مى کشد. یعنى دو ماه بعد، در مى رود به دست هاى بسته ام، به صندلى پیچ شده به کف زیرزمین، حرکتى مى دهم. مى دانم که باید به برد فکر کنم. فکر مى کنم؛ البته مى دانم، آخر تمام قصه ها خوش نیست؛ و مى دانم که وضع اش روى آن تخت، احتمالاً، بهتر از من، روى این صندلى است.